معنا
یارب مباد کز پا جانان من بیفتد درد وبلای او کاش بر جان من بیفتد بگیر تمام چیزهای که به وجودم تعلق ندارند و افزون کن تمام چیزهای که تو برایم صلاح میدانی... خدایا از تو عاجزانه میخوام که اجازه ندی تعلقاتم حکم فرمان سرزومین وجودم شوند و از تو عاجزانه میخوام که عجزهامو در برابرم نمایان کنی... خدایا هیچ ارامشی ماندگار تر از ارامش در حضور تو نیست دلم را در مقابلت حضور بخش... شایسته نیست که جز تو بخواهم خواسته هایم را جزخود قرار مده.. خدایا میدانم که نمیدانم ... این عجز مرا روشن تر از تاریکیهای وجودم کن... ودانشی عطا کن که هر روز به عجزها وناتوانی هایم پی ببرم و هر چه بیشتر با این عجزها به تو نزدیک تر شوم... دیدگانم باز به حقایقی کن که تو میخواهی و ببند بر چیزهای که دیدن انها نا پسند است... خدایا سروپا شورو حالم کن هر روز تشنه تر از روز قبل و هر لحظه بی قرار تر از لحظه ی قبل تا مشتاق تر و بی پروا تر به سوی تو حرکت کنم... خدایا کمکم کن تا تمام دانستها یم را به عمل تبدیل کنم خدایای مهربونم عاجزانه از تو میخوام که نزاری از نقصهایم استفاده کنم تا بتونم خودم رو ثابت کنم نزاری که جز تو حرفی بزنم نزاری لحظه ی بی یاد تو حرکتی بکنم میدونم که از نفسهام بهم نزدیکتری میدونم که هوای منو داری میدونم که منو می بینی و منو امرو نهی میکنی عاجزانه ازت خواهانم که تمام گیرنده های وجودم رو فعال کنی تا بتونم پیامهاتو دریافت کنم... بگذار ببینم ان چرا که تو می پسند لمس کنم ان چرا تو میخواهی بشنوم ان چرا که تو ندا میدهی بگو یم ان چرا که تو میگویی بخواهم ان چرا که تو میخواهی تو جه ام را بیشتر دلم را ارام تر محاسباتم را دقیق تر راهم را هموار تر نزدیکیم را بیشتر کن به مهر و محبتت مسیر حرکتم راتنها به سمت خود هدایت کن که به هر سمتی جز به سمت تو حرکت کنم به بیراهه میروم... چه خوبه که ادم وظیفه ی اعضای بدنش رو بدونه و اونها رو به همون راستا بکشونه تا سعادتمند بشه... مثلا دست وظیفش چیه؟ یادمون باشه که شکر هر نعمت لازمه ... چطور میتونی با دست شکر خدا کنیم؟ در ضمن شکر کردن فقط به زبون نیست؟ خدایا لطفی عنایت کن تا بشناسم اون چیزی رو که تو نیاز میدونی و نشونم اون چیزی رو که میخوای... خدایاکمکم کنتا شکر نعمتهارو در عمل نشون بدم ... باز جمعه ها شدو تو نیامدی
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا درمان من بیفتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانه ام ز چشم گریان من بیفتد
ما هم به انتقام ظلمی که کرده با من
ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد
از گوهر مرادم چشم امید بسته است
این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
گردون کجا به فکر سامان من بیفتد
خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا
گر آن پری بدستش دیوان من بیفتد
وقت غروب افتاب شدو تو نیامدی
دلها بس تنگ این زمانها شده اند
چشمها در انتظاردیدارت نابینا شدو تو نیامدی
قول و قرار کرد م بادلم تا جمعه ی بعد
گفت: جمعه ها گذشته اند و تو نیامدی
نشینم بر سر راهت شبا روز
نا امید نشدم که در این جمعه هم تو نیامدی
شنیده ام بسی زخم زبان زناباورانت
گویند که چه انتظاریست که باز گذشت و تو نیامدی
پر کشم از اسمان تا کران تا بی کران
شاید وقت ظهورم نشد هنوز برایم تو نیامدی
| Design By : Night Skin |

